مادرم
دیده به سویت نگران است هنوز
غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز


مادر جان یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی
میان ناامیدی ها چراغ جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود
بنازم همتت مادر که تا بودی صبور و مهربان بودی


آنکس که مرا روح و روان بود مادرم بود
آنکس که مرا فخر زمان بود مادرم بود
افسوس که رفت از برم آن سایه رحمت
آنکس که برایم نگران بود مادرم بود


آبروی اهل دل از خاک پای مادر است
هرچه دارند این جماعت از دعای مادر است
آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن
صاحب قرآن بگفتا زیر پای مادر است


چه سازم من که مادر در برم نیست
صفا و سایه او بر سرم نیست
مرا گر دولت عالم ببخشند
برابر با نگاه مادرم نیست


مادرم عشق جهان در پس چشمان تو بود
روزگار خوش ما از رخ خندان تو بود
مادرم بار سفر بستی و ما غافل از این
که کویر دلمان تشنه باران تو بود


رنج بسیار کشیدم که بمانی و نشد
باز بر شاخه ما نغمه بخوانی و نشد
اولین عطر گل باغ تو بودی مادر
همگی خواسته بودند که بمانی ونشد


فلک آخر رُبودی مادر فرزانه ما را
به خاموشی فکندی محفل و کاشانه ما را
ندادنم از چه رو کردی شعار خویش گل چیدن
گل ما چیدی و بر هم زدی گلخانه ما را


گل های بهشت سایه بانت مادر
یک دسته ستاره ارمغانت مادر
دیگر چه کسی چشم به راهم باشد
قربان نگاه مهربانت مادر


شعله ای خاموش گشت و خانه ای بی نور شد
گوهر ارزنده ای پنهان به خاک گور شد
مادری شایسته از این عالم ناپایدار
رخت خود بر بست و از چشم عزیزان دور شد


همی نالم که مادر در برم نیست
صفا و سایه او بر سرم نیست
مرا گر دولت عالم ببخشند
برابر با نگاه مادرم نیست


افسوس که آن همدم دیرینه ما رفت
آن مظهر پاکیزگی و مهر و وفا رفت
او رفت از این جمع و دل جمع شکسته
ای داد فلک، مونس جان و دل ما رفت


مادرم
گرچه من دیگر نمی بینم گل روی تو را
خاطراتت را در این غمخانه مهمان می کنم
گوهر یکدانه ام ای نازنین مادر من
تا ابد یاد تو را در سینه پنهان می کنم


السلام علیک یا فاطمه الزهرا


باورم نیست مادرم رفتی و خاموش شدی
ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی
خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود
ای چراغ دل ما از چه تو خاموش شدی


ز هجران تو پرپر می زند دل
ز دل تنگی به هر در می زند دل
چو بلبل در فراق رویت ای گل
به دیوار قفس سرمیزند دل


مادر گمان مبر زخیال تو غافلم
گر مانده ام خموش خدا داند و دلم


در گلستان ادب اموزگارم مادر است
بعد رب العالمین پروردگارم مادر است
من که شاگرد دبیرستان عشق مادرم
اولین معشوق من در روزگارم مادر است


قلبم شده رنجور ز هجران تو مادر
فکرم شده این گونه پریشان تو مادر
هرروز کنم ارزوی روی تو افسوس
دستم شده کوتاه ز دامان تو مادر

برچسب‌ها, , ,
  • پشتیبان سایت
  • فروردین ۱۷, ۱۳۹۳
  • 156 بازدید

اشتراک گذاری :  |   |   |   |   |   | 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.